نشست دی ماه انجمن حمایت از حقوق کودکان درباره تاثیر آلودگی هوا بر روی کودکان بود. در این نشست کارشناسان درباره آسیب های آلودگی هوای تهران و دیگر شهرهای کشور بر سلامتی کودکان سخن گفتند. 

دکتر حسن عشاری، نوروسایکولوژیست و یکی از موسسین انجمن حمایت از حقوق کودکان، یکی از سخنرانان جلسه ماهانه دی ماه انجمن حمایت از حقوق کودکان بود. با توجه به اهمیت این موضوع و مسائل مطرح شده در سخنان این کارشناس، گزارش سخنرانی او را به نقل از سایت انجمن حمایت از حقوق کودکان در کتابک قرار داده ایم که در زیر می خوانید.

 او در این نشست، ابتدا به تجربه های کشورهای دیگر در زمینه مبارزه با آلودگی محیط زیست اشاره کرد و گفت: "برای سنجش میزان آلودگی خودروی فولکس واگن، ۱۲ پایان نامه انجام گرفت. یک فولکس را ۲۴ ساعت در یک اتاق روشن کردند و سپس مقدار اکسیژن آن فضا را اندازه گرفتند. آزمایش های زیادی انجام گرفت تا ثابت کردند یک خودروی سالم در یک روز به اندازه ۸۰ سال عمر هر انسان اکسیژن مصرف می کند.  شاید پس از این تحقیق بود که بعدها در آلمان کسانی که در هوای سرد و در پیست های اسکی داخل ماشین پارک شده می نشستند و خودرو را برای گرم شدن بخاری آن روش می کردند، جریمه می شدند."

این استاد دانشگاه علوم توانبخشی سپس در خصوص تاثیر آلودگی هوا بر روی سلامتی انسان گفت: "یکی از مهم ترین مشکلات آلودگی هوا تاثیر بر سلامت و به ویژه بر سلامت کودکان است. آلودگی هوا در درجه اول بر سیستم مغزی کودکان تاثیر می گذارد. در حال حاضر وضعیت به گونه ای است که من هر روزه در توانبخشی کودکی بیش فعال را معاینه می کنم ." 

وی سپس به تحقیقات صورت گرفته بر روی کودکان به ظاهر بیش فعال اشاره کرد و گفت: "در تحقیقاتی که انجام داده ایم متوجه شده ایم تعداد زیادی از کودکانی که دچار مشکلاتی چون بیش فعالی و نداشتن تمرکز می شوند، در اصل تاثیر هوای هوای آلوده و یا غذاهایی حاوی سرب و مواد رنگی مثل پفک است." 

این متخصص نوروسایکولوژی سپس در تقسیم بندی تاثیر آلودگی هوا گفت: "آلودگی دو گونه تاثیر بر مغز می گذارند،‌ تاثیر قابل برگشت و تاثیر غیر قابل برگشت. در زمان جنینی در اکثر موراد عوارض آلودگی هوا غیر قابل برگشت است. ضمن این که کودکان در بسیاری موارد به دلیل کمبود اکسیِِِژن دچار اختلال در توجه،  تمرکز، حافظه و حتی سخن گفتن می شوند. این اواخر این اختلال ها تاجایی زیاد شده که گاهی تا حد تشنج پیش می رود."

دکتر حسن عشایری سپس درباره  شیوع آلودگی در نقاط مختلف تهران به نتایج یک تحقیق قدیمی تر اشاره کرد و گفت: "در یک کار تحقیقی که انجام شده است، بچه های ساکن تجریش را با کودکان منطقه ۱۹ و با باطری سازها که با سرب سر و کار دارند و همچنین با حروف چین ها مقایسه کرده ایم، به این نتیجه رسیدیم که در تجریش حتا در منطقه های قدیمی هم در خون بچه ها سرب وجود دارد و این موجب حیرت ما شده، چون ما احساس می کردیم که آن جا باید شرایط بهتر باشد، اما به هر حال معلوم شد بادی که از غرب می وزد این سرب موجود در هوا را به همه مناطق می برد."

این موسس انجمن حمایت از حقوق کودکان درباره واکنش های روانی کودکان به آلودگی هوا گفت: "از نظر واکنش های روانی هم این کودکان را بررسی کردیم و دیدیم که آن ها در واکنش ها تاخیر دارند. البته این مساوی با این نیست که فورا دچار افت تحصیلی می شوند اما ثابت شد که به هر حال بی تاثیر نیست. آزمایش ها نشان می دهد حل مساله باعث مصرف بیشتر اکسیِژن می شود، به همین دلیل بچه ها برای فعالیت ذهنی به اکسیژن بیشتری نیاز دارند. اگر اکسیژن کم باشد فعالیت ذهنی زود آسیب می بیند. در سن سی سالگی حجم خون مغز به یک سوم می رسد، اما این نیاز در کودکان بسیار زیاد است. آن ها حتا تا ۱۴۰ برابر اکسیژن نیاز دارند." 

این استاد دانشگاه سپس نسبت به افزایش بیماران مبتلا به پارکینسون در تهران هشدار داد و گفت: "ما مریض هایی جوان در تهران داریم که پارکینسون دارند و با وجود جوانی ما تعجب می کنیم که چرا به این زودی به این بیماری که ضعف سیستم عصبی است دچار شده اند." وی سپس تاکید کرد که: "احتمال این که در ۱۰ سال آینده پارکینسون در تهران دوبرابر شود وجود دارد."

او سپس در اثبات تاثیر مستقیم منوکسید کربن بر روی ابتلای جوانان به پارکینسون گفت: "گاهی اتفاق افتاده است برخی قصد پایان زندگی خود با هدایت اگزوز به داخل ماشین داشته اند. تحقیقات نشان می دهد بیشتر جوانانی که قصد خودکشی با گاز داشته اما خوشبختانه نجات یافته اند، تا سه چهار سال بعد صد در صد به پارکینسون دچار می شوند. از همه جوان های مبتلا به پارکینسون هم که می پرسیم متوجه می شویم که در جایی در معرض مونوکسید کربن بوده اند." 

دکتر عشایری سپس اختلالات روانی، اختلال در خلاقیت و نیز ناتوانی در حل مساله را از دیگر عوارض آلودگی هوا بر شمرد و افزود در اثر آلودگی هوا مغز اجتماعی بیشتر از بخش های دیگر مغز آسیب می بیند و در نتیجه افراد از نظر اجتماعی دچار مشکل می شوند." 

دکتر عشایری سپس درباره تولید و مصرف بنزین غیر استاندارد در کشور ابراز نگرانی کرد و گفت: "حتی با ماسک هم نمی شود از ورود ذرات مضر به داخل ریه جلوگیری کرد. پس مشکل تنها مونوکسید کربن نیست، بنزین های که در ایران استفاده می شود استاندارد نیست، مواد مضری که بنزین ها دارند از داخل برونش جذب مویرگ ها می شوند و به دیواره رگ ها آسیب می رساند." 

این استاد دانشگاه علوم توانبخشی در پایان گفت: "آلودگی صوتی و آلودگی های بصری را هم باید به آلودگی هوا اضافه کنیم. پس می بینیم محیط به شدت برای کودکان آسیب رسان است. همه جا تنگ است ما فضا نداریم، ما می خواهیم فضا هارمونی داشته باشد و بچه ها از این نظرها دچار فقر هستند. یادمان نرود حتی در برج ها هم هوا آلوده است." 

http://ketabak.org/khabar/node/3260

2-زندگی با معلولیت جسمی

(Katherine Lowe) کاترين لو - یازده ساله در باره تصادف چيز زيادی يادم نيست ، زيرا هنگام وقوع حادثه فقط چهار سال داشتم . برای تعطيلات آخر هفته مادر و پدر و دو برادر، خواهرم و من به منزلمان در داگ آيلند که زياد از تالاهاسی در ايالت فلوريدا دور نيست رفته بوديم و در راه برگشت به منزل اصلی در هواپيمای پدرم بوديم . باران به شدت می باريد ، آنقدر شديد که مادرم پيشنهاد کرد تا صبح روز بعد صبرکنيم سپس حرکت نماييم . چون مدرسه فردا شروع می شد، تصميم گرفتيم به هرحال پرواز کنيم . داگ آيلند جای واقعا" کوچکی است ، باند فرودگاه آن پوشيده از علف است . سعی کرديم در جهت مخالف باد از زمين بلند شويم ليکن بخت ياری نکرد . پدرم دور زد تا درجهت باد پرواز کند . از زمين بلند شديم ، اما پدرم چرخ های هواپيما را خيلی زود جمع کرد و داخل گودالی سقوط کرديم . بعد از اين اتفاق ، می توانم صدای مادرم را به خاطر آورم که صدايم می زد و بوی بد گاز به مشام می رسيد زيرا مخزن آن سوراخ شده بود. برادرم تارور آسيبی نديده بود، بنابراين توانست از پنجره خارج شود تا کمک بياورد. خوشبختانه ، کسانی در آن نزديکی شاهد حادثه بودند و پزشکی در جزيره بود که ما را بطور اورژانس درمان کند. بزودی هليکوپترها رسيدند تا ما را به بيمارستان يادبود تالاهاسی ببرند. تارور و خواهرم سارا شانس آوردند. آسيب ديدگی آنها جزئی بود. بقيه ما آنقدر شانس نياورديم . ميله فرمان به پدرم صدمه زد و او را به هلاکت رساند و مادرم به زحمت جان به در برد. هر استخوانی که به فکر شما می رسد در بدن او دچار شکستگی شد و مدتی در حال اغماء بود. هنگامی که هواپيما تصادف کرد ، چلسی صاف به طرف جلو پرتاب شد و ستون فقراتش شکست . منهم به سمت جلو افتادم اما به طرف چپ پيچ خوردم و نخاعم دچار کشيدگی شد. همين سبب التهاب و آسيب ديدگی اعصاب گرديد. کمر چلسی بهتر شد اما در وضع من هرگز تغييری حاصل نگرديد. نمی توانم به خاطر بياورم چند وقت در تالاهاسی ماندم اما روی هم رفته بيش از پنج ماه در بيمارستانهای متفاوت گذراندم. مرا به بيمارستان پيدمونت در آتلانتا ، جورجيا ، فرستادند تا عمل جراحی لازم را روی کمرم انجام دهند و بعد به مرکز ضايعات نخاعی شپرد رفتم که از نظر کار توانبخشی با بيمارستان پيدمونت ارتباط دارد. کارکنان مرکز شفرد خيلی مهربان بودند، ولی به هر حال می ترسيدم . دو ماه بود که مادرم را نديده بودم و وقتی سرانجام به ملاقاتم آمد ، وی را نشناختم . بايد جراحی پلاستيک روی وی انجام می شد زيرا صورتش به صفحه کنترل هواپيما خورده و خيلی تغيير کرده بود. وقتی به ديدنم می آمد گاهی پيشم می ماند و روی مبل تختخوابی در آن سمت اطاق می خوابيد. از ماه اکتبر تا ابتدای ماه مارس ، پنج ماه تمام در مرکز شفرد ماندم . در خلال اين مدت برادران و خواهرم حداقل هفته ای يکبار به ملاقاتم می آمدند. هنگام کريسمس پنج روز بعنوان مرخصی به منزل رفتم ليکن برای همه ما اوقات غم انگيزی بود زيرا همگی جای پدر را خالی می ديديم. سعی می کرديم به خاطر ديگران قوی باشيم ، ولی درونمان پر از احساس تاسف بود. مادرم هنوز در بريس بلندی از بالای ران تا زير بغل بود و درد بسياری داشت. اما بازهم سعی می کرد مراسم کريسمس را به همان شگفت انگيزی هميشه جلوه دهد وقتی برای هميشه به منزل بازگشتم ، هرچند که از بيرون از بيمارستان و بازگشت به ميان خانواده خوشحال بودم ، وضع بسيار درهم و برهمی داشتم . وقتی بيمارستان بودم احساس می کردم مادرم رهايم ساخته و اکنون احساس می نمودم پدرم ترکم کرده است و مهمتر از همه اينکه در صندلی چرخدار جای گرفته بودم . نمی توانستم راه بروم ! در آغاز برای عادت کردن به اينکه نمی توانم راه بروم با دشواريهای بسيار مواجه شدم. تمام روز می بايست روی صندلی چرخدار می نشستم. سرانجام پزشکان زنگی به صندليم وصل کردند که هر سی دقيقه به صدا در می آمد . هرگاه صدای زنگ را می شنيدم بايد به مدت شصت ثانيه با قدرت بازوان خودم را از روی صندلی بالا نگاه می داشتم . اين حرکت جابجايی وزن خوانده می شود و از ايجاد زخم فشار در نشيمنگاه افراد آسيب ديده جلوگيری می کند . يک سال و نيم بايد اينکار را انجام می دادم ! اکنون ديگر لازم نيست ، زيرا مدت طولانی غالبا" يک جا ثابت نمی مانم . وقتی کلاس دوم بودم شروع به استفاده از صفحه مخصوص ايستادن کردم . هنگامی که در کلاس هستم راست روی صفحه ای می ايستم و با صفحه ای ديگر در جلويم حفاظت می شوم . حتی ميز تحريری بصورت صحفه ای در برابرم وصل است به گونه ای که می توانم يادداشت برداری کنم. صفحه ايستادن و واکرم مرا سرپا نگاه می دارد تا بدين ترتيب ماهيچه هايم ضعيف نشود و اطرافم را ببينم . چنانچه ماهيچه های جلوی پاهايم خيلی ضعيف شود، استخوان های رانم از مفصل درخواهد رفت . يکبار مجبور شدم استخوانهای رانم را عمل کنم ، زيرا ماهيچه هايم خيلی سفت شده بود. همچنين واکری دارم که بيشتر در اطراف منزل با آن راه می روم . نمی توانم برای راه رفتن در مسافت های طولانی از آن استفاده کنم زيرا انرژی زيادی می طلبد تا خودم را سرپا نگاه دارم و حرکت کنم. مچ پاهايم بسيار ضعيف است بطوری که حتی اگر بريس هايم را به پا داشته باشم ايستادن را برايم دشوار می سازد. اکنون در مدرسه استراتفورد در ماکون جورجيا کلاس ششم هستم. تنها کودکی در مدرسه هستم که از صندلی چرخدار استفاده می کنم. اما برايم دردسری ندارد. علاوه بر پنچری لاستيک يا هر از گاهی شکستن پره های رينگ چرخ ، فقط زمانی مشکل وجود دارد که بايد به کلاس های طبقه پايين بروم . از آنجا که نمی توانم با صندلی چرخدار از پلکان استفاده کنم ، بايد از راه جانبی طرف ديگر به مدرسه بروم تا پله نداشته باشد. حتی الامکان دوران کودکيم عادی می گذرد. تنيس بازی می کنم و به شنا می روم . اگر تصميم بگيرم می توانم هر کاری را انجام دهم از جمله برابری با برادران و خواهرم . حتی می توانم کارهايی را انجام دهم که آنها نمی توانند . احتمالا" بيشتر از برادرانم با سارا وقت می گذرانم ، وی بيشتر شبيه بهترين دوست است نه يک خواهر بزرگتر . همواره کارهای دقيق ، و گاهی پوچ اما تفريحی ، برايم انجام می دهد، مثلا" کمک ميکند تا موهايم را بطور آزمايشی به مدلهای متفاوتی درست کنم . چسلی و تارور از پنج برادر ديگرم بزرگتر هستند، گاهی خوبند اما وقتی تصميم می گيرند بد باشند موجب دردسر می گردند. هرگاه واقعا" از دست آنها يا دوستانشان عصبانی می شوم ، با صندلی چرخدار از روی پايشان عبور می کنم . با اين کار معمولا" مدتی از آزار رساندن به من منصرف می شوند. شنا کردن يکی از فعاليت های محبوب من است . سه روز در هفته دو ساعت به درس شنا می روم . به خاطر اينکه پاهايم حس ندارد در استخر از جوراب هايی با کف ضخيم استفاده می کنم. اگر پاهايم با کف استخر تماس پيدا کند ، نمی توانم درد را احساس کنم. علاوه به اين اگر پايم بخراشد دو برابر معمول طول می کشد تا بهبود يابد ، زيرا جريان خونم خيلی خوب نيست . وقتی شش سال داشتم ، ياد گرفتم چطور اسکی نشسته بکنم . يک روز مادرم گفت : (( راستی ، چرا اسکی نمی ری ؟ )) گفتم : نمی توانم اسکی کنم . سپس برايم شرح داد در ويل کلورادو برنامه های ويژه اسکی وجود دارد. وقتی موضوع ثابت شد ، گروه اسکی مدرسه در همان زمان در اقامتگاهی در ويل محلی ذخيره کرده بود که اسکی نشسته داشت ، بنابراين ما هم رفتيم ! از آن به بعد هميشه می رويم و سرگرمی خوبی است. وقتی اسکی می کنم. روی چيزی می نشينم که شبيه سورتمه است و پاهايم را دراز می کنم. دو قطعه فولادی زير سرسره قرار دارد که شبيه لبه های وسيله اسکی است. در ابتدا خودم را با چيزی مثل کمربند ايمنی اتومبيل می بندم و بعد زيپ جلوی بارانی ضدآب خود را می کشم . دو چوب کوچک اسکی دارم که حدود 15 سانتی متر طول دارد و مثل وسيله نوک تيزی است که از ميان يک صفحه دايره مانند فلزی می گذرد. گاهی ساير اسکی بازان به اسکی نشسته من و نحوه کارکرد آن علاقه مند می شوند. خيلی ازاوقات حتی متوجه نمی شوند معلوليتی دارم، فکر می کنند فقط دارم سرسره بازی می کنم. اگر سئوال کنند چرا از آن استفاده می نمايم ، شرح می دهم به دليل ناتوانی استفاده از پاهايم اين کار را می کنم. معمولا" می خواهند بدانند چطور کار می کند و اگر بگذارم به يکی از چوب های کوچکم دست بزنند ، خوششان می آيد. مربی ام روت فلود نام دارد و زن شگفت انگيزی است. همين که آماده سرخوردن می شوم مرا روی بالابر صندلی می کشد و بعد مربی و فرد (( کمک کننده )) از متصدی بالابر خواهش می کنند بالابر اسکی نشسته را آهسته کند تا بتوانند سوارم نمايند. چنگکی پشت اسکی نشسته ام وجود دارد که به پشتی صندلی بالابر نصب می شود و کل جريان کاملا" ساده است. بعد از اينکه مرا در بالابر با کمربند ايمنی می بندند ، روت کنارم می نشيند. وقتی به قله کوه می رسم ، اسکی نشسته را از چنگک بالابر باز می کند و خاطر جمع می شود که برای پايين رفتن از کوه به نحو صحيحی قرار گرفته ام . وقتی می گويد : (( مهار باز است )) يعنی می توانم با چوب اسکی های کوچک حرکت کنم . سورتمه ام با چيزی از نايلون نارنجی رنگ مهار می شود که مثل قلاب کوهنوردی به نظر می آيد ، حدود 3 متر و 66 سانتی متر درازا دارد. روت چند مرتبه آن را به دور دست خود می پيچد بطوری که حدود 2 متر و 75 سانتی متر با من فاصله پيدا کند ، اما وقتی سرعت می گيريم وی تمام مهار را باز می کند. همين که شتاب پيدا می کنيم ، وقتی مارپيچ می روم اگر به اندازه کافی به طرف راست يا چپ تکيه نداده باشم ، روت خواهد گفت : راست برو يا چپ برو ، که مفهوم آن اين است که بايد حتی بيشتر به آن سمت متمايل شوم. اگر مسافت طولانی دولا شوم و سرسره به طرفين تمايل پيدا کند بايد (( پارو زد )) وقتی برای نخستين مرتبه اسکی نشسته را شروع کردم بطور صحيح يادم دادند که اگر در حالتی مهار از دست مربی رها شود چگونه پارو بزنم . اگر چنين اتفاقی رخ می داد ، شبيه اسکی باز وحشی ای می شدم که از کوه پايين می آيد ، بنابراين مجبور بودم فرا بگيرم قبل از اينکه خيلی سرعت پيدا کند چگونه آن را متوقف سازم . در ويل هر کسی که اسکی نشسته می کند لازم است مهارت داشته باشد. عاشق اسکی کردن با روت هستم . اسکی باز ماهر و مربی شايسته ای است . فکر می کنم به خاطر اينکه عاشق کاری است که می کند، اينطوری است . چهار سال است که در برنامه ويل ورزشکاران جسمی کار می کند و علاوه بر اينکه به افراد پاراپلژی مثل من آموزش می دهد، کسانی را که قطع عضو دارند و همين طور اسکی بازانی را که ناشنوا يا نابينا می باشند يا فلج مغزی دارند ، تحت تعليم قرار می دهد . با کودکانی هم که دارای معلوليت های درحال پيشرفت مثل سندرم داون يا مشکلات فراگيری مثل اختلال کمبود تمرکز حواس هستند، کار ميکند. هرگاه روت شاگرد معلولی را می پذيرد که قبلا" با آن معلوليت کار نکرده است، پيش خود مطالعات بسياری می کند تا در مورد کسی که با وی کار خواهد کرد اطلاعات بيشتری پيدا کند و در يابد تا چه ميزان می تواند حداکثر استفاده را برساند. وی در مورد ورزش هايی مثل اسکی و ماهيگيری بعنوان محيط درمانی می انديشد و هدفش اين است که (( دکتر روت )) متخصص اين نوع کاردرمانی برای کودکانی مثل من بشود. روت در منزل دو طبقه ای زندگی می کند که مورد استفاده دانشجويان نابينا و ناشنوا نيز می باشد ، بنابراين زبان اشاره را هم فرا می گيرد که در دامنه کوهها برای برقراری ارتباط با ناشنوايان از آن استفاده نمايد. حتی من هم کمی اشاره کردن را ياد گرفته ام . زيرا وقتی برای صرف ناهار از حرکت باز می ايستم کمی از چيزهايی را که ياد گرفته است به من می آموزد. اما بيشترين چيزی که به من می آموزد اين است که در انسانهايی مثل من تا چه ميزان او می تواند تغييری ايجاد کند. او اين احساس را در من وجود آورد که هر تصميمی بگيرم می توانم انجام دهم . بدون آنکه احساس کنم تحت فشارم يا کاری را که انجام می دهم مورد تمسخر قرار دهد ، می داند چگونه وادارم سازد از حداکثر توانايی هايم بهره برداری نمايم روت و من تصميم گرفتيم که امسال در ويل حتما" بايد از اسکی تک نفره استفاده کنم . اين نوع اسکی صندلی تک نفره ای است که روی توده ای از فنر قرار گرفته است و آن هم به يک چوب اسکی تنها اتصال دارد. با چهار کمربند بسته می شوم و با پاهای دراز شده می نشينم. باتون هايم پارو ناميده می شود و به بازوانم آويخته است . هر باتون چيزی شبيه انتهای اسکی دارد. راستش را بگويم با همه اين احوال کاملا" قانع نشده بودم که آمادگی دارم زيرا با اسکی نشسته راحت بودم و علاوه بر آن وقتی انسان روی زمين می نشيند سرنگون نمی گردد. اما دکتر روت لايق کارآزموده گفت بايد امتحانی بکنم و نويد داد که اگر به آن عادت کنم ، خوشم خواهد آمد. همچنين با يادآوری اين موضوع مرا تطميع کرد که جايم گرمتر و خشکتر خواهد بود ، زيرا آنقدر برف به صورتم نمی پاشد. کار را با تمرين در سالن مرکز اسکی بازی کودکان آغاز کرديم . لازم بود جهت حفظ توازن خود تمرين کنم بدين ترتيب اطمينان پيدا می کردم که صندلی وارونه نخواهد شد. روت پشت من می ايستاد و نشانم می داد چگونه با استفاده از پارو از پيچ بگذرم . می گفت به طرف جلو خم شوم و وانمود کنم دستگيره دری را با دور کردن از خود می پيچانم . اگر پاروی دست راستم را بچرخانم ، به طرف راست خواهم چرخيد و اگر دست چپم را حرکت دهم به سمت چپ حرکت خواهم کرد . بيشتر از اسکی نشسته احساس ترس می کردم زيرا واقعا" ممکن بود واژگون شوم. اما روت قول داد حتی وقتی از کوه پايين می آيم کاملا" پشت سرم باشد بدون اينکه مهار را بگيرد ، بلکه صندلی را نگاه می دارد و نمی گذارد واژگون شوم . بدين ترتيب کمک بسياری کرد زيرا هرگز زير قولش نزده است. می گويد بعد از اينکه اين نوع اسکی را ياد بگيرم و اعتمادبه نفس پيدا کنم ، حتی اگر درحال واژگونه شدن باشم قادر خواهم بود توازنم را بدست بياورم . علاوه بر اين وی می گويد زمين خوردن چندان وحشتناک نيست . همه اسکی بازان زمين می خورند. فقط بايد ياد بگيرم چگونه از جا برخيزم و قبل از اينکه آن را تجربه کنم به من خواهد آموخت . مادرم از اينکه من اسکی تک نفره را ياد می گيرم به قدری هيجان زده است که به زحمت می تواند تحمل کند. قادر خواهم بود خودم سوار بالابر بشوم و از آن پياده گردم و بعد از اينکه بر آن مسلط شدم ديگر حتی به مربی احتياج نخواهم داشت . مادرم می گويد بعد از اينکه نحوه استفاده از آن را ياد بگيرم يکی برايم خواهد خريد زيرا از آن پس هرجای کشور که برف باشد می توانيم برويم ! گاهی تابستانها به کيپ کاد واقع در ماساچوست می رويم . مادرم از وقتی که دختر کوچکی بوده است تابستانها را آنجا می گذرانده است. دوستانی دارم که کمک بسياری می کنند تا با صندلی چرخدار نزديک اقيانوس بروم . همچنين مرا به بازی تنيس علاقه مند کرده اند. مدتی آن را ياد گرفتم و حالا هر تابستان راکت خود را می آورم . خيلی با مادرم به مسافرت می روم . بيشتر از اتومبيل استفاده می کنيم ، اما گاهی با هواپيما می رويم . يک مرتبه به باهاماس رفتيم که مجبور شديم هواپيمای کوچکی از نوع پونانزا بگيريم يعنی همان نوعی که وقتی سقوط کرديم سوار آن بوديم . همگی کمی عصبی بوديم ، اما مهم بود دوباره با هواپيمای کوچکی پرواز کنيم و ببينيم که معمولا" اين هواپيما ايمنی کاملی دارد. خيلی شانس آورده ام که لااقل مادری اين چنين شگفت انگيز دارم. بايد آدم بسيار قوی ای باشد که يک تنه چهاربچه بويژه مرا که بايد تحت مراقبت باشم ، بزرگ کند . سعی می کنم حتی الامکان به راحتی کارهايم را انجام دهم ، ليکن کارهايی هنوز هست که هر چقدر هم که دلم بخواهد ، نمی توانم از عهده آن برايم . کار مهمی که به کمک احتياج دارم، تخليه مثانه ام می باشد . هرگاه احساس می کنم که بايد به دستشويی بروم ، مادرم کمک می کند سوندی بگذارد که شبيه شيرآب است . بايد چند مرتبه در روز اين کار را بکنيم . در ابتدا دارويی بنام بتادين که شبيه يد است توی سوند می ريزيم تا ضدعفونی شود ، زيرا اگر آلوده به ميکروب باشد دچار عفونت مثانه می شوم که آسيب می رساند . به غير از اين مراحل استفاده از سوند آسان است، در حالی که روی صندلی نشسته ام يک وری می شوم و سوند را در مثانه قرار می دهيم . اصلا" ناراحتم نمی کند . تابستان امسال به مرکز پزشکی نيوانگلند می روم تا خودم گذاشتن سوند را ياد بگيرم . وقتی مجبور باشيد خودتان اين کار را انجام دهيد پيچيده تر خواهد بود ، زيرا نمی توانيد ببينيد که آن پايين چه می گذرد. بايد از آينه استفاده کنم. مادرم بايد هنگام ناهار به مدرسه بيايد تا سوندم را بگذارد . به سرويس بهداشتی خانم ها می رويم که خلوت تر است. گاهی دوستانم سئوال می کنند چرا هميشه در دستشويی معلمان ناپديد می شوم . از بيان حقيقت خجالت نی کشم ، اما اين ناراحت کننده است که آنطور زير ذره بين قرار بگيرم . وقتی ادرارم تراوش می کند اين ناراحت کننده تر است . تمام روز پوشک مخصوص کنترل ادرار را مورد استفاده قرار ميدهم. بسيار چيز خوبی است زيرا هيچ کس نمی تواند بفهمد چيزی اضافه دارم و اگر اتفاقی بيفتد يک روز تمام قابل استفاده است . خوشبختانه ادرارم کاملا" نشت نمی کند و معمولا" شبها توی خواب اين وضع پيش می آيد. شايدا چند سال ديگر عمل جراحی بکنم که رفتنم به دستشويی راحت تر بشود. به مثانه آدم شيری پيوند می زنند که می توان با دستگاه کنترل از راه دور آن را بازو بسته کرد. در هنگام ضرورت فقط بايد دگمه ای را فشار دهم و اصلا" لازم نيست که از سوند استفاده کنم. نمی توانم تا هنگامی که رشدم متوقف شود صبر کنم بنابراين می توانم عمل جراحی را انجام دهم در آن صورت به مادرم تحميل نخواهم بود و ديگر عفونت مثانه پيدا نخواهم کرد. با وجودی که واقعا" از رفتن به اماکن عمومی و از صاف ايستادن و خيره شدن بچه ها به خودم متنفرم ، سوند گذاشتن و عفونت های مثانه بدترين بخش معلوليت است . ای کاش مردم نمی گفتند " آه ، آن بچه طفلک روی صندلی چرخدار است " زيرا برای من از دست دادن پدرم خيلی سخت تر از استفاده نکردن از پاهايم بود. پدرم جراح گوش ، حلق و بينی و خلبان بود . از او بود که ياد گرفتم منظم باشم . هميشه ميگفت : چنانچه چيزی را که بدان اعتقاد داری انجام دهی ، همواره به هدف خود خواهی رسيد . بعضی از يکشنبه ها بعد از کليسا ، به اتفاق مادرم سرمزار پدرم می رويم . وقتی آنجا می رويم احساس شادمانی نمی کنم، اما می دانم با به خاطر آوردن او کار خوبی انجام می دهم نه اينکه ممکن است لحظه ای او را فراموش کنم ! مادرم هرکز دوباره ازدواج نکرده است و بايد تصديق کنم که خوشحالم اين کار را نکرده . دوست دارم همان پدر قديمی خودمان بازگردد. شايد به نظر غير عاقلانه بيايد ، اما ناراحت می شوم در انتهای روز غريبه ای پا در خانه بگذارد . خود به خود ما خانواده بزرگی هستيم و همگی بسيار از يکديگر مراقبت می کنيم و به هم نزديکيم . اعتقاد راسخ دارم که دوباره قادر به راه رفتن خواهم بود. وقتی ستون فقراتم شکست عصب های زيادی آسيب ديد اما نخاع قطع نشد. مادرم مقالات متعددی در مورد جراحی هايی که پزشکان انجام می دهند تا به افرادی دارای ضايعات مشابه من کمک کند که دو مرتبه راه بروند خوانده است. اين راه آينده است و معتقد هستم اين طور خواهد شد. اگر کسی بخواهد تا خودم را توصيف کنم ، می گويم من کسی هستم که نمی تواند راه برود ليکن می تواند هر کار ديگر را انجام دهد. شايد به نظر خودپسندانه بيايد ، اما واقعا" اهميت نمی دهم افراد ديگر چه می انديشند. کسانی که به ديده تحقير به من نگاه می کنند خودشان را کوچک می کنند و اجازه نمی دهم اين ديدگاه موجب توقفم شود. .

http://www.isaarsci.ir/studybooksci