استادگفت:

روزی مهمانی برجوانی وارد شد او رابسیار آشفته دید علت راجویا شد دانست دلبسته یاری است دلش به رحم آمد به منزل یار رفت وازاو خواست تا جوان را به دیدارآورد ولی یار مخالفت می کرد تابا اصرارمهمان، راضی به این دیدارشد مهمان خرسند جوان رامطلع کرد وبا هم  برای دیداربه راه افتادند سر کوچه یار که رسیدند جوان بی هوش برزمین افتاد یارنزد آنها آمدوگفت می دانستم طاقت دیدار نداردبه هین خاطر هم اجازه نمی دادم  .حکایت ما وحضرت باری تعالی هم همین است کم طاقتی ماست که به حضورش نمی رسیم.الهی به ماطاقت ایمان عطاکن 

مينياتور هاي حيرت انگيز استاد محمود فرشچيان (24 عكس)