بیمارستان جون
خجالت شما که مجبوریدمنوتحمل کنین هردفعه هم که میام سراغتون یکی دو روز که نیست یکی دو هفته می مونم تا با هم دیدنی کنیم،آدم بزرگا باقیافه ای ترحم آمیز می گن بچه هم داری ؟آدم کوچیکا میگن مرخصی نگیر برو دو روز دیگه باید برگردی!حالا نمی دونم حق دارم دلبسته تون بشم یانه؟چون این من نیستم که ازتون مرخصی می گیرم این شمایید که منو مرخص می کنین وتا چشم می گردونین دوباره جلوی اورژانستون منو می بینین که آوردنم تانه من تنها باشم نه شما.(هرچه از دوست رسد نیکوست) خواه یک دسته گل رز مینیاتوری یامحمدی باشه یا سرم هایی با سوزنهای کم مصرف(کمی از یک بار مصرف بهتر ساخت وطن).راستی اگه پذیرایی خوب شمانبودمهمانهایی مثل من غزلشون رو خونده بودن ونه تنها با شما که با دنیاش خدافظی می کردن.اما وقتی که در دهات خیلی زیاد میشه داری فکر میکنی این همه زحمت شما ارزشش رو داره؟شاید نه!!شایدآره!!به هر حال ما همدیگرو پیدا کردیم پس همینطور که من( دلبری برگزیده ام که مپرس )شمام منو دوست داشته باشین که (از محبت خارها گل می شود!!!!!!)
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ ساعت 11:19 توسط همیاران
|